ومن روزی در رگ های نگران این دنیا غرق خواهم شد
TO 









واقعی باش واقعی باش واقعی باش واقعی باش واقعی باش...
تفنگتو ار تو کمد وردار بکش این لعنتیارو بکش بکش بکش

(((هرکی دست راستشو دراز کرده
توی دست چپش خنجره ، خوب ببین
همه چی دروغه )))
میخواهم قلبم را فاش کنم تا
بلندترین صدای انفجار در تاریخ ثبت شود
به کنـاری رو
در آغـوش داشتـه هـای خـودت
و مــــرا
در ایـن آسودگــی
به یـک نداشتــن
بسنده کــن !
ســــــــــلـام
به رفـیقـــــی که روز قیامــت
ازسنگینی معـــــــرفتـــــــــش
شکایـــــت داره!!!...
تو میان همه صداها مرا می شنوی
که ساکتم
میان حسرت هات
پنهانم می کنی
و من که میلی به ماندن ندارم
هیـــــچ مــــی شــــــوم
همان که همیشه از دهان تو آه می شود !
جاده ها میخکوب شده اند سر جایشان
مرا تکان نمی دهند
خدا کند خواب باشد این زندگی
می خواهم بیـــــدار شــوم !
مثل همیشه
مقدار کمی از زندگی
در دست هایم سنگینی می کند
خودم کم بودم
نصیــــب تــو هــم شــــدم
....
- .... -
مرا میان دو خط
حایل خودت کردی
یعنی که :
هـمــــــــیـن ام !
بی آن که بپرسی ام
خیالت کجاست ؟
دست هایم را حلقه کردم دور سرت
نــاشنــــــاختــه شــدی
نــاخـــوانــا
دوباره نوشتندت
این بار اما
!!! بــــــی تـوضـیـــــــــح !!!
خالــی از سکنـــه
متــروک مـــانده ام
آنقدر با بـــاد عریانم
که بند رخت خانه های دوردست
از بـــاران .
در من پنجره ها
زوزه دلخراش زندگی را
آواز می کنند
هیچ فــصــــــلـــی به یاد نمی آورد مرا
تا برگی حتی
از تَرَک های نگاهم بیرون بخزد.
هیچ کس به خـواب نمی بیندم
تا بدانم
این که از من گریخته
ساکن کدام آواز شده
که به یاد هیچ لـــــبـی نمی آید
....مــتروکــــــــ مــانــــــــده ام....
زمانی احساس می کردم
در تنگنایی خاموش
از تو انباشته خواهم شد
از تیـــــرگـی خـویـــــش
بیرون خواهم آمد
و مثل غـزلــــخوانـی
ــ که از موسیقی لبریز شود ــ
خواهم رفت تا آن آسمــــان
که هنوز نباریده
حالا نگرانم
که بختِ بیچاره یاری نکند
به فردایی که نرسیده ام
خالـــــی برگــــردم !
در بنـــد زمــان مـی خـــواهمــــت
به گـــونـه ای که احســـاس کنــم
تـو هـــم مثل مــــن
روزی نبــــــوده ای
و بعــــد
دوبــــاره از نــو
مــــی آفـرینمــــت
تا ایــــن بار
مـــال مـــن باشـــی
...دوبـاره از نو می آفرینمـت...
بـــاد که می آمد با خود گفتم :
حتما مرا با خود خواهد برد
آمد
اما برگ های خشکیده هم سفرش شدند
تـــو که آمدی با خود گفتم :
حتما مرا با خود خواهی برد
رفتی
اما دلخوشی هایم هم سفرت شدند
دیگر نه بـــاد می آید نه تــــو
مـن هنــــــــوز
برگـــــــ هـای جـــا مـانـــــده را هـم ســـــایـه ام !!
امـروز بازهـم به دنیـــا آمــدم
با دست هایی که نمی دانستم
سهم من از بودنشان چیست
امروز باز هم به دنیا آمدم
از سر ناچاری
از افراط زیاد در مرگ
از سر خطایی که نمی دانستم چیست !
باز هم برای دست هایم گریستم
چند وعده خاک !
چند وعده آب !
و خود را تشنه به خود بازگرداندم
اما
نگاه نکن اینگونه
به مشت های بسته من
در هیچ جای دنیا
پیدا نمی شود
آنچه که من یافته ام
در خـــــــودم
و پنهانش کرده ام
درهمـــین پنـــج انگــــــــشتــ !
باز نخواهم گشت
تا زمانی که برای خندیدن با تو
برای گریستن با تو
بهانه ای داشته باشم
پیراهنم هنوز در تیرگی بی تو بودن مانده است
هنوز کسی نیامده تا نبودن تو را
از تن من بیرون بیاورد
من برای گریستن خلوت بسیار دارم...
بازگشتم از ادامه خویش
و خوب دانستم
سهم من از زنـدگــــــی این نیست!
بـــت پرســـت بودم !
به اندازه تمام مهــربانـــی تو
بت پرست بودم !
گفتند روزی از من انتـقــــــام خواهی گرفت
اما تا بودم هیچ گاه بویی از انتقام نشنیدم
روزی در تنهایی به سراغم آمدی
گفتمت نمــــی توانــم دل از بت هایم بردارم
خندیدی!
مگر تو " خـــــــدا " نبودی؟
تو هم " بـــــــت " شدی!

خودم را میگذارم برای روز مبادا !
تــو را
بـرای هـمــیشه !
دریچه شب و روزم
در آستان نگاهت
به محض آنکه بگوید ببند می بندم
دو چشم خیره خود را
به روی روز مبــــادا !
یا من با این کلمات رها مدارا نمیکنم
یا این کلمات با من دربند
پس دست خالیم مبین
چشمــــــانـم لبریز کلماتی است که هنوز در فرهنگستان لب ها
نیامده اند....

نگـاهـــــت تا مغز استخوانم فرو رفت
تا عمیق ترین گودال های ناشناخته سلولهایم
نگاهت به لحن غریبی صدایم کرد و مرا شناخت
به قدر یک آسمان دلم برایت تنگ می شد
می بینی دلم چقدر برای داشتن تو جا دارد؟
و آن زمان که اندیشه ام در تو جریان می یافت
دیگر هیچ ساحلی برای کناره گیری نبود...
هنوز هم به خاطر تو
و برای تو
به رفـتــــــــــن می اندیشم
و دیـــــــــدن
مبادا که متروکه شود این دل
بی آشنا شود این دل...
....نگاهت هنوز میسوزاند....

یوکابد گریه نکن
موسی به تو باز خواهد گشت
تقدیر اگر از گلوی هزارها سال پیش
فریاد شود
من که گم شده ام
آن را میشنوم
من چه؟
اگر بخواهم بازگردم
هیچ راهی نیست
پس رهایی ام همین است
یوکابد گریه نکن
موسی به تو باز خواهد گشت
من تمام قصه ی او را از برم
مثل عصایی که اژدها شود
مثل دریایی که شکافته شود
یوکابد گریه کن...گریه کن...و باز گریه کن...
برای من گریه کن...برای من
ببین که این سوی دریا
فرعون مانده ام!

احساس نیاز به یک لایروبی
به یک حجامت روح
در من مدام یک رویا گردش میکند:
رفتن...
رفتن...
رفتن...

این مرگ منشعب شده از زندگی
صدایم میکند
دست به دامن راههای نرفته میشوم
رگهایم اما
تپنده تر
آرزو می کنند
که هرگز
بازنگردم!

آسمان
آسمان
این سرپوش آبی لعنتی
نه که بشکافد
نه که رنگ ببازد
فقط
خوابی راحت در آغوش تو
مرا آرزوست
دیگر جای بحث و گلایه نیست
دیگر حوصله تنگ میشود
و به هم میپیچند رگهای انتظارم
چشمانم به نفس نفس افتاده
چشمانم خسته است و گیج میزند
پلکهایم سنگین
میخواهم آسمان لعنتی پایین بیاید
برای مردنم هزار بار زندگی ام را میبخشم
فقط خوابی راحت در آغوش تو
مرا آرزوست

کو؟
کو؟
تابوتم را به زمین بگذارید
هنوز نیامده ساعتت را نگاه میکنی
وقت رفتن نیست؟
چرا نپرسیدی؟...
چه بی توجهی!...

چرا به لهجه های رسمی دنیا نمیگویید
آن قشنگ رویایی
از قبل از آمدنش مرا به نام خودش نوشت و رفت
رفت تا من برسم به تکرار... تکرار... تکرار....
دلتنگم و تنها
به من یک
پنجره
اندازه فریادم بدهید.
دیگه به بن بست رسیدی فریاد.
انعکاس فریادهام فقط دارن گوشهای خودمو کر میکنن
بازم سکوت میکنم
سکوت کن فریاد
فقط سکوت...
آنقدر آرزوهایم را به گور بردم
که دیگر جایی برای تنم نیست...

همه از مرگ می هراسند
من از زندگی سمج خود...
